 |
 |
 |
| |
هشت سال می شود از همسر سابق ام جدا شده ام اما روابط مان دوستانه است. ما نتوانستیم با هم زندگی کنیم اما او مادر فوق العاده ای است. علی محصول ناز و نوازش و پرورش او ست. هیچ پدری نمی تواند محبتی را که مادر به فرزند می دهد به او بچشاند. من هرگز در این تردید نکرده ام. همیشه حواس ام بوده است که زندگی مهناز و علی آرامش داشته باشد. حمایتی که می توانسته ام بکنم دریغ نکرده ام. سالهای سختی گذشته است اما در آستانه 17 سالگی علی و 49 ساله شدن خودش این اتفاق بدترین اتفاق ممکن است. علی 24 نوامبر به دنیا آمده است و مادرش 21 نوامبر. این هدیه آسمانی از کجا بر سر این زن و این پسر آوار شد؟ علی بهترین نتایج را همیشه در مدرسه داشته است. امتحان آخر دبیرستان اش تمام نمره عالی بود. در زندگی اش هم خردمندی تربیتی را دارد که جامعه آزاد بریتانیا برایش فراهم کرده است. امسال در مرحله پیش دانشگاهی چندین درس علوم برداشته است و با تلاش مثل زدنی مدرسه را پیش می برد. ورزش می کند و موسیقی کار می کند. چیزی در زندگی اش کم نیست.
مهناز یادگار زنانی است که در آغاز انقلاب بودند. با سادگی حیرت انگیزی ازدواج کردیم و با قناعت زندگی کردیم. آن سالها را باید نوشت. مثل رمان می ماند. حق التدریسی کار می کردیم. بازار جنس نداشت. کوپن بر زندگی مسلط بود. جنگ بود. و ما میان آژیر آمبولانس ها و مجلسهای شهیدان و تنگدستی عمومی و ایده های انقلابی و جنگ و ترور و انفجار زندگی می کردیم. همه زندگی مان تا سالها در یک اتاق خلاصه می شد. گاهی بزرگتر می شد ولی هنوز یک اتاق بود. به کتاب و بحث و عکاسی و بزرگ شدن دخترمان دلخوش بودیم.
زندگی بدویت خودش را داشت. با همه کشاکش های خانوادگی. همسن و سال بودیم. او باتجربه تر می نمود و من خام تر. من از کتاب و سیاست و تاریخ بیشتر می دانستم تا تدبیر منزل. آنچه هم می دانستم و می دانستیم به کاری نمی آمد. گره بر گره می افزود. راه حلهای سنتی و پدرسالارانه که به ارث به ما رسیده بود نتیجه نمی داد. راه های تازه هم با مقاومت شبکه خانواده هامان روبرو می شد. زندگی مان آزمایشگاه رنگارنگ سنت برای آزمودن همه راههای بن بست بود. در آن دایره مشکلی حل نمی شد. باید هر کدام سوی خود می رفتیم. اما این هم نمی شد. طلاق نابود کننده بود. زندگی را با سختی و سختی و تراشیدن خودمان ادامه دادیم. بیرون که آمدیم در مهاجرت فضای فشار و مقاومت نبود. بعد از چند سالی دوستانه جدا شدیم. هنوز تصویر آن روزی که بیرون آمدم در ذهن ام می چرخد. مهناز به دنبال من بیرون آمد و تا جایی که مرا می دید برایم دست تکان می داد. زندگی مان پس از آن آرامش بیشتری داشته است.
حالا این توفان از کجا ست؟ فرهنگ ما اول از متهم کردن این و آن شروع می کند. بعد آدم خودش را متهم می کند. این وسط یک در میان یقه خدا را می گیرد. من هم این روزها یک دور همه این کارها را کرده ام. اما رها می کنم. من هیچ جوابی ندارم. منطق این بحران ها را درک نمی کنم. من هم مثل انسانهای اولیه از خود می پرسم اخر اینهمه ظالم و دزد و زورگو و رشوه خوار و فریبکار و خبیث سالم باشند اما این زن که تازه داشت زحمتهاش به نتیجه می رسید و باید شکوفایی پسرش را که با عشق بزرگ می کرد می دید به این حال بیفتد. با سر شکافته و اسیر تخت و تنی که نیمی از آن حرکت نمی کند؟ می پرسم و جوابی ندارم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. این زلزله از کجا بود؟ چرا هر چه می سازیم چنین بر باد می رود؟
|
|
| آدرس دنبالک اين نوشته |
| http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/5694 |
|
هرچند با تاخیر.
کمتر مردی اینچنین از زندگی گذشته اش راحت می نویسد.اصلا کمتر مردی از زندگی حالش می گوید. در این مدت هربار که بیشتر فیس بوک یا گودر را بروز کردین ،به گشایش گره امیدوارتر شدم. خدا کند که خوب شده باشند. |
Posted by: نشانه at December 5, 2009 11:27 AM
|
بسیار متاسفم شدم. خیلی دردناک است. امیدوارم که هرچه زودتر خوب شود. |
Posted by: آذر فرهمند at December 4, 2009 4:53 AM
|
آقاي جامي عزيز اگر چاره اي جز صبوري و تاب آوردن است بفرما در برابر رنج هاي زندگي آن كنيم.يك سال است كه بيماري و سرگيجه اي مرا رها نمي كند تا پاسخ همين پرسش را بيابم . ولي از زني سخن مي گويي كه نمي شناسم و از پسري كه تنها نامي است براي من . من به اين نام مي انديشم كه براي آن زن خلاصه همه زندگي اش خواهد بود. در او تداوم خواهد يافت . رنج امروزش هم در تضمين آينده اش كاهش خواهد يافت. بر شماست كه زميني بشويد بر اين تداوم . اين نصحيت نيست كه بيزاري مي جويم از آن . تنها مفري است كه تحمل اين تلخي را ممكن مي كند. تراژدي ماست كه نه حق و نه امكان مداخله را نداريم . پس با شما سرگشته اما اميدوار مي مانيم |
Posted by: محمدآقازاده at December 2, 2009 12:41 PM
|
صلاح کار کجا و من خراب کجا... |
Posted by: آمین at December 1, 2009 8:49 PM
|
تاثر من چیزی را حل نمی کند اما دعایم به پیشگاه معبود بی رنگ و بو و لطیف پر انرژی شفا بخش شاید هم بر مادر علی کارگشا باشد هم برای پدر خوبش.
یا من اسمه دعا و ذکره شفا
آرامش درون. نشاط برون و سلامت همیشگی را برایتان آرزو می کنم آقای حامی.
یک پزشک معمولی |
Posted by: نثرما at November 30, 2009 7:34 AM
|
ارزوی شفاو امید برای ان بانوی گرامی و صبر و توان برای شما دارم. |
Posted by: منوچهر at November 29, 2009 1:34 PM
|
سلام آقای جامی، بابت رویداد نامطلوب زندگیتان یاد داشتی نوشته بودم. این بار آمدم که خبر خوبی بخوانم که دیدم یادداشت تازه ای بر آن ندارید. امیدوارم که حال ایشان بهتر شود و زودتر به زندگی معمولی برگردد، و شما هم به کار ویژه تان برسید. به امید خواندن یادداشت های تازه تان باز هم سلام خواهم کرد. |
Posted by: خلیل at November 29, 2009 9:50 AM
|
اولین باره که به وبلاگ شما اومدم. از صمیم قلب برای مهناز دعا میکنم.
خداوند دوستمان می دارد . . . |
Posted by: پریسا at November 25, 2009 7:06 AM
|
|
Posted by: *** خروش وبلاگی صعده - در حمایت از شیعیان مظلوم یمن at November 24, 2009 9:34 AM
|
مهدی عزیز. من همین الان این نوشته را خواندم و بسیار متاثر شدم.از صمیم قلب آرزو می کنم هرچه زودتر حالشان بهبود پیدا کند.
مواظب خودتان و پسرتان باشید.
|
Posted by: آریا at November 23, 2009 10:15 PM
|
درود بر شما
امروز این خبر تاسف بار رو فهمیدم . خیلی متاسفم گرچه این جور موقع ها تاسف به کار کسی نمی آید. صبرو صبر و صبر که شاید گره ای از مشکلات و اندوه باز کند آن هم به سختی. امیدوارم موفق باشید چنان که تا به حال بوده اید. |
Posted by: بهنام ص ن at November 22, 2009 4:42 PM
|
آقای جامی عزیز
آرزو می کتم حالشون به زودی خوب بشه.
معجزه ها وجود دارن، یکیشون برای خودم اتفاق افتاد، برای من که پنج سال آتءیست بودم. یه شب یه لحظه زندگیم زیر و رو شد، بعد از اون شب در عرض دو ماه زندگیم از صفر به عالی رسید.
واسه اینه که توی این لحظه های سخت برات قسم می خورم که معجزه وجود داره. و آرزو می کنم برای شما هم بیاد |
Posted by: م at November 22, 2009 7:08 AM
|
سلام آقای جامی عزیز
فوق العاده متاثر شدم. در این گونه موارد نوشتن ما کاربرد چندانی ندارد. غرض این است که بگوییم دوست دارانی هستند که برای شما و عزیزان تان ارزش و احترام قائل اند. اندیشه و احساس و کلام تان همچنان بی همتاست و روح بزرگ تان در یادداشت تان عیان است. برای شما صبر و گشایش و برای بانوی ستودنی زندگی تان خیر و سلامت آرزو می کنم. |
Posted by: از زندگی at November 21, 2009 7:18 PM
|
برای مهناز که امشب ، شب اوست ...
...
امشب میخوایم برای تو جشن تولد بگيریم
از آرزوهای تو ما یه عکس رنگی بگیریم
امشب میخوایم دست ببریم به آسمون
برات ستاره بچینیم از سرخی رنگین کمون
امشب تولد توئه ، مهمونا چشم به راهتن
دسته گلای سرخ رُز بی تاب یک نگاهتن
امشب همه به خاطرت اومدن از یه را دور
صداشونو نمیشنوی چه شادن و پر از سرور؟
امشب خونه برای تو شمع و چراغونی شده
صد تا ترانه و غزل دعوت به مهمونی شده
امشب میخوایم ماه شبو به زیر پاهات بکشیم
به جای شمع خستگی و غمهاتو آتیش بکشیم
اینجا هوای ِ شهر ِ ما پُر از طلا و پولکه
امشب شب ِ میلاد توست ، تولدت مبارکه |
Posted by: سما at November 21, 2009 7:05 PM
|
«زندگی مان آزمایشگاه رنگارنگ سنت برای آزمودن همه راههای بن بست بود.» این جملهتان خلاصه کرده تجربهی زیستهی مشترکِ یک گروهِ بزرگ از آدمها را که اغلب بخت و اقبالاش را نداشتهاند که به این برسند و اگر رسیدهاند خلاصه کردناش و نوشتناش ساده نیست، گاهی به دلیل گیر کردن در یکی از آن بنبستها که اصلاش از صداقت نداشتن است با خود.
نوشتهتان خود گواه است بردست هنرمندی که زخمه میزند و نوا ساز میکند؛ هنرمندی که لطیف خبیر است و رحمان و رحیم. به نام او و به امید رحمتش هستیم و دعاگوی شما و مهناز خانم. |
Posted by: امین at November 21, 2009 7:51 AM
|
Our destiny...
عاقبت به خير باشد-انشاا... |
Posted by: شكيبا at November 21, 2009 6:53 AM
|
چه سوال تلخ بي پاسخي است كاش داناي آرام هميشه حاضري بود تا پاسخمان مي داد و ذهنمان را از سرگرداني ميان پرسش هاي بي پاسخ مي رهاند. از صميم دل براي دوستتان تندرستي آرزو مي كنم. |
Posted by: فريبا at November 21, 2009 6:02 AM
|
روز می گذرد، روزگار هم !
گاهی برای بعضی چیز ها که دلیل نمی توان آورد تنها راه هم یقه را گرفتن است و بر سر خالق تبعیض گر فریاد زدن! گاهی تنها همین راه است. |
Posted by: bitars at November 20, 2009 9:52 PM
|
سر از کار این روزگار در آوردن کاری ست بس مشکل. درست آنجایی که همه چیز بر وفق مراد پیش میرود حسادتش گل میکند. بس که تنگ نظر است این روزگار ! مهناز را ندیده ام اما دل و دیده ام با اوست. من هم مهاجرم چون او ، مادری تنها با دو فرزند که هنوز سر پاست و عزت نفسش چشم حسود روزگار را کور میکند. دلم آنجاست و دستانش در دستانم. مهناز ، زندگی ادامه دارد ، بلند شو عزیز ، علی چشمش برا ه توست . نا امیدش نکن. میشنوی مهناز هنوز خیلی کار داری ... الان وقت نیست ، الان وقت ساختن است ، ساختن آینده ً روشن فرزندت. تو مادری مهناز ، خسته نشو مهناز. زندگی ادامه دارد و آنقدر ها هم که میگویند بد نیست . باور کن ، زندگی را باور کن و بلند شو ...
|
Posted by: سما at November 20, 2009 7:29 PM
|
نگاه عارفانه یا نگاه بدبینانه؟!
از دلِ عارف٬ به زشتیها نگر/بی قیاس زشت با زیبا نگر. زشت چون زیبا نمایی از وجود/هر دو میچرخند در دریای جود. هر وجودی٬ از جهاتی٬ دیدنیست/دیدنیها را مگو اهریمنیست. با چوناین ديدی٬ همه٬ زیبا؛ جليل/گفت زیـنب: مـا رأیـت الا جــمـیـــل.
لیک٬ از دیدی٬ در این دنیای پست/سر به سر اهریمنانِ پست هست. حِقد و کین و تهمت و غیبت؛ جفا/بيمهابا؛ آشکارا؛ در خفا. خوبها هم٬ گونهای٬ هستند زشت/آدمکها٬ زشت٬ در ذات و سرشت. خوبها٬ خوباند؛ اما٬ خودنگر/نیکورزیهای آنان: بوی زر. این جهان را ویژگی اینگونه است/اندکی خوباند مردم؛ بیش٬ مست.
|
Posted by: هادي at November 20, 2009 1:37 PM
|
چقدر صادقانه با ما از خود میگویی، کلام را قدرتی بر تسلی نیست، مهناز و علی بیش از هر کسی به شما نیازمندند با آنها باشید و به رمز و رموز هستی اعتماد کنید، اگر از ما کمکی ساخته است در خدمتیم. ای بسا این شربزرگ، خبر از بشارتی نیز گردد و آن شاید پیوند ی دیگر باشد از نوعی جدید باز یافتگی یک دوستی دیرینه با قلب بزرگ و رنجور مهناز. که هستی و نبض زندگی بر حاکمان ظالم، آمران وعاملانش هرگز نبخشد ، آنهایی که ما را از خانه خود بیرون راندند و زیباترین گلها را پرپر ساختند و ا به رنج انداختند، هر سه شما ا دیده و ندیده دوست داریم و مهر خود را هدیه تون میکنیم. به امید سلامتی مهناز ، شنیده ام انجا که علم به پایآن میرسد ، امید معجزه میکند.
سارا |
Posted by: SARA at November 20, 2009 8:23 AM
|
عزيز گرامي آقاي جامي
خواستم بنويسم صميميانه احساس همدردي مي كنم ولي ترسيدم بوي زندگي ندهد ، بوي زندگي ، اميد و حكمتي كه من از خواندن نوشته هايتان حس مي كنم ، بر اي مادر علي ارزوي بهبودي دارم ... و براي شما و علي اميد بيشتر .... |
Posted by: حسن at November 19, 2009 10:33 PM
|
من خیلی بابت این شرایطی که پیش آمده متاسفم و تنها کاری که از دستم ساخته است دعا برای سلامتی و بهبودی هر چه زودتر خانم مهناز است.
به امید روزهای بهتر برای هر سه شما
--سوسکی |
Posted by: سوسکی at November 19, 2009 10:04 PM
|
|
Posted by: Anonymous at November 19, 2009 3:44 PM
|
جز اشك ريختن كاري از من بر نمي آيد.
عزيزي از نزديكان من هم كه مادر دو فرزند است همين گونه در جدال با مرگ است.
براي شما و فرزندتان و مادرش آرزوي قوت و اميد و سلامت مي كنم. |
Posted by: فاطمه at November 19, 2009 3:30 PM
|
مهدی گرامی
می دانی كه زناشویی وقتی پایدار است كه زن و مرد یك پروژه مشترك داشته باشند و موفق شوند با هم به این پروژه تداوم دهند. یكی از بدبختی های نسل ما و بسیاری از مهاجران و تبعیدی ها این بود كه به خاطر ناآرامی های اجتماعی و سیاسی در سال های نخست انقلاب پروژه مشترك ما بقاء و تنها بقاء بود. آنها كه توانستند از این منزل به سلامت بگذرند و موفق شدند به اتفاق راه كارهای دیگری برای ماندن در كنار هم پیدا كنند با هم ماندند و دیگران از هم فاصله گرفتند و این فاصله گاهی به جدایی انجامید.
بیماری گاهی فراتر از یك بیماری و اغلب یك نشانه است و گاهی این نشانه به معنای آن است كه چیزی در گذشته ناتمام گذاشته شده و حالا باید آن را تمام كرد. بیماری این امر ناتمام را آمرانه به یادمان می آورد و ما را ناگهان با آن سال های سپری شده و زندگی ای كه ناتمام مانده است مرتبط می كند. اگر این ارتباط خوب مدیریت شود بیماری كه فی نفسه بدخیم است به نتیجه ای مطلوب می انجامد و وقتی كه انسان از این آزمون بیرون می آید و به پشت سرش نگاه می كند درمی یابد كه بیماری با همه دردها و رنج هایی كه به همراه دارد یك امكان خجسته بوده و آن امر ناتمام، آن وظیفه به انجام نرسیده را تمام كرده و راهی بوده برای آن كه انسان در زندگی به كمال برسد. آنگاه وقتی آن لحظه معهود فرابرسد انسان می تواند با فراغ خاطر بار سنگین هستی را زمین بگذارد و خود را در نیستی رها كند.
به قول فرانسوی ها:
Bon Courage
|
Posted by: حسین نوش آذر at November 19, 2009 3:08 AM
|
سلام
نمیدانم چه بگویم هنوز پست آستانه درست در ذهنم جا نگرفته بود که دست بکار شدم برای تو چیزکی بنویسم اگر نگوییم 30بار دست کم 20بار تلاش کردم نشدکه نشد.
دیدم که دلیلی داشت.من تقریبا هیچ اطلاعاتی از زندگی شخصی شما نداشتم وچه خوب شد که نشد.
می بینی خیلی چیزها در دست ما نیست (این مثال کوچک وریزی است)ولی دلیل بزرگ وخوبی دارد.
مهدی جامی عزیز دروازه ها بهشت خیلی تنگ وسخت است.
آوار نبین. چه چیزی بجز یک عمل انشالله ساده وراحت می توانست تورا این قدر به عزیزانت نزدیک کند .از فضای پراز سوءظن سیاست بیرون بکشد وبه دنیای محبت کردن به محبوب قدیمی ببرد در این واویلای بی مرامی ها غنیمت بزرگیست برای تو وآن محبوب.قدر بدان
محبت کن. به او وعلی فکر کن وبرای آنها باش
که خود بهشت است.
ما راهم بی خبر نگذار ما منتظر بهترین خبرها از سوی تو هستیم.
گفتن ندارد .کمتر لحظه ای پیدا می شود که برای شما دعا نکنم. |
Posted by: Anonymous at November 19, 2009 1:22 AM
|
غمگین بودیم و غمگین تر شدیم.
باز هم دعا می کنیم و امید می بندیم که کسی صدایمان را بشنود.
|
Posted by: دانیال at November 18, 2009 10:15 PM
|
من مرتب وبلاگت را مي خوانم اما پيام نگذاشته بودم تا حالا. براي مهناز از صميم قلب آرزوي سلامتي مي كنم و دعا. كاش كار بيشتري از من برمي آمد تا گوشه اي از آنچه را كه با من خواننده ات در اين سالها تقسيم كردي و به من آموختي، جبران كرده باشم. اميدوارم لب هر سه تان به زودي خنده اي دوباره گشوده شود. |
Posted by: كيقباد at November 18, 2009 10:07 PM
|
وای مهدی عزیز
چه می توانم بگویم جز دعا و تسلی دعایی که هر روز با پیچ و مهره های متافیزیکش ور می روم و موتور لعنتی اش حتی با هزاران آچار الاهیاتی که به کارش می زنم تعمیر نمی شود و تسلی ای که نمی دانم در می گیرد یا نه.
دعا می کنم و با اظهار این به تو تسلی ات می دهم.
می شود؟
نمی دانم |
Posted by: یاسر میردامادی at November 18, 2009 9:27 PM
|
مهدی جان واقعاً متاسفم.هرچند میدانم تاسف من و دیگران چیزی از رنجی که می کشی کم نمیکند. تنها میتوانم امیدوار باشیم که زندگی برای یک بار هم شده از خر شیطان پایین بیاید. |
Posted by: مجتبا at November 18, 2009 8:39 PM
|
امیدوارم که زود خوب بشن وبرگردن به زندگی عادی.
من هم گاهی زیر این سوال کمر خم می کنم (وقتی به زندگی مامانم فکر می کنم). اما... مگه قراره منطقی داشته باشه؟ چرا خودتون رو عذاب میدین آقای جامی؟ عذاب به اندازه ی کافی هست اون بیرون، سعی کنین به کارهایی که میشه براش کرد فکر کنین، اینکه کنار علی باشین، اگه نمی تونین (منم نمی تونم تو این شرایط سخت کنار مادرم باشم و می دونم چه زجریه) سعی کنین یه کاری کنین که حس نکنه تنهاست. مهناز رو اگه می تونین خوشحال کنین. سعی کنین وضعیت رو یه کم بهتر کنین.
من هم این دوره ی گردن انداختن بقیه و خود و خدا رو فبول دارم اما شاید بهتره به فکر راه های خلاقانه بود... حالا که اتفاق افتاده، به فکر چاره باشین، به فکر امید دادن به مهناز! (خودتون بهتر می دونین که منظورم چیه...)
باز هم امیدوارم زود خوب بشن و خبرای خوب بخونم از سیبستان شما. |
Posted by: سحر at November 18, 2009 8:04 PM
|
جناب جامی عزیز! بسیار متاسف شدم،آرزو میکنم سلامتی کامل به ایشان باز گردد و شما باز با همین قلم، به زیبایی آن را رقم زنید. |
Posted by: دخو at November 18, 2009 7:46 PM
|
برباد نمی رود باغبان مهدی عزیز. شماها گوهرهای زیادی در خودتان دارید که با این طوفانها ربوده نمی شود. سختی برای همه هست. یکی بیشتر یکی کمتر. صبور باشید. خودش در رحمتی می گشاید. من هم دعا می کنم. |
Posted by: شادی at November 18, 2009 7:41 PM
|
سیبِ عزیز!
از ناگواریِ پیش آمده متاسفم!
آرزو میکنم بهزودی سلامتیِ خود را بهدست بیاورند! |
Posted by: مخلوق Creature at November 18, 2009 6:45 PM
|
دوست ناديده متاثر شدم. از صميم قلب براي شما و پسرتان صبر و آرامش بيشتر و براي ايشان سلامت آرزو مي كنم. |
Posted by: حقوقدان پاريسي at November 18, 2009 4:47 PM
|
مهدی جان
خیلی متأسفم. امیدوارم که به خیر بگذرد. او زن بسیار مهربان و فداکاری است. خدا حفظش کند.
قربانت |
Posted by: سعید at November 18, 2009 4:31 PM
|
سلام
برادر بزرگوار
چه کاری جز دعا از ما برمیاید
اما من تا کنون از در خانه ی علی بن موسی الرضا (ع) نومید بازنگشته ام .
نذری کرده ام که به امید حق اگر ایشان سلامت خود را باز یافت ادا کنم .
شما هم ما را بی خبر نگذارید .
ان مع العسر یسرا
پاینده باشید و تندرست |
Posted by: یک هموطن at November 18, 2009 4:17 PM
|
چه یادداشت نابی بود؛ آینهای برای زیبایی روابط انسانی با همهی افت و خیز آن؛ همدلی با یار قدیم بهرغم جداماندگی و حقگزاری بهرغم تفاوتها. چه بهانهای بهتر از این برای بازگشتن به تندرستی و ادامه دادن به زندگی. کاش بخواندش |
Posted by: احمد at November 18, 2009 4:11 PM
|
آقای جامی عزیز
از اتفاقی که افتاده است متاثر شدم. امیدوارم که هر چه زودتر سلامتی ایشان و آرامش زندگی شما باز گردد.
|
Posted by: بهنام at November 18, 2009 3:31 PM
|
|
Posted by: پرنیان at November 18, 2009 3:30 PM
|
Jaamist ke aghl afarin mizanadash
Sad boose ze mehr bar jabin mizanadash
In kozegar dahr chenin jaame latif
Misazad o baz bar zamin mizanadash
Dear Mehdi,
I just wish you not losing hope. Miracles do happen. |
Posted by: Carl at November 18, 2009 2:24 PM
|
آقای جامی بی مبالغه بگویم خیلی بدلم نشست.قطعه بسیار درخشانی است.بوی دل میدهد. |
Posted by: سروش - عبدالکریم at November 18, 2009 2:10 PM
|
|
Posted by: مهدی at November 18, 2009 2:05 PM
|
|
|
|
 |
|
 |
|
 |
|