علاوه بر اون چیزی که دربارهیِ فحش و ناسزا گفتید ـ که "نشانهیِ روشنی از فروریختن ِ ارزشهایِ مشترک است" – به نظرم این مسئله ابعادِ متفاوت و پیشروئی هم پیدا کرده که به نوعی اتّحاد حولِ ارزشهایِ جدید شباهت داره. فحش دادن موازیه با بیرون آوردنِ واژههایی خاص و مخفی از صندوقچههایِ دیرین ِ عادتهایِ تاریخی. تمام ِ این واژههایِ ناخوشایند در زندگی ِ روزمرّه حضور داشتند و دارند. این طور نبوده که مردم ِ ما مثلاً تازه به این کنش گرایش نشون داده باشن. امّا چیزی که نسبتاً تازگی داره، استفاده از واژههایِ ناسزاگون برایِ انتقالِ محتواهایِ آشکار ِ اخلاقی، رسمی، و جدّیه. در این حالت، فحش صِرفاً کلامی برایِ تحقیر یا هجو، هزل، یا دریوریگویی نیست، و فقط در یه فضایِ بسته یا یه جمع ِ دوستانه کاربرد نداره. در بعضی کاربردهایِ امروزی، هرچقدر هم که دیگه یه ناسزا زشت و زننده باشه، به لحاظِ معنایی بیارزش و پست نیست. حتّا نوع ِ مواجهه باهاش فرق داره با نوع ِ مواجههای که مثلاً با هزلیاتِ سعدی در زمانِ خودش میشده. حتّا علاقهیِ احتمالیای که به خوندن و به کار بُردنِ هزلیاتِ سعدی، یا حکایاتِ انتقادیـهزلگونهیِ عُبید وجود داره، فرق داره با علاقه و زمینهای که این قبیل آثار دروناش پدید اومدند. الآن مثالی دمدستتر از خوانندههایِ رَپِ فارسی سراغ ندارم که خیلیهاش کاربردِ جدّی، آشکار، و غیرهزلگونهیِ فحش در بستر ِ اجتماعیه (و البته خیلیهاش هم این طوری نیست)، یا حتّا در مقیاسی خیلی محدودتر، کناییتر، و هنریتر، کارهایِ محسن نامجو. با این تمایز ِ مفهومی، امروز به نظرم امکاناتِ بیانی ِ بیشتری برایِ حرف زدن و انتقالِ مفهوم در اختیار داریم، بدونِ عذابِ وجدان، یا الزام به رعایتِ ادبِ مصنوعی ِ پردهپوش و ریاکار، هرچند نه در سطوح ِ خیلی گسترده و مطمئناً نه در اون جایی که سرکوبِ رسمی ِ فرهنگِ پدرسالار حضور داره.