:: بیمار سخت و جدال با خدا
:: چرا هر چه می سازیم بر باد می رود؟
:: در آستانه
:: دیدار ناممکن
:: نوروز امید
:: موسیقی با حرکت معنی دارد
:: روشنفکران دهانی و دروغهای شاخدار
:: تعطیلات
:: من و قهرمان های ام
:: در ارديبشهت مردن
:: برای آقای علاقه بند که راه کيهان را تمرين می کند
:: ميعاد در دوبی
:: همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا
:: چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست
:: دو سه جمله اخوانيات
:: سيبک
:: لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد
:: خطابه خداحافظی
:: در فضايل چموشی
:: به جايی سفر کن که دوستی هست
:: روزی برای تصادم جهان ها
:: قدرت چيزهای کوچک
:: ياس و نخلستان
:: بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی
:: دوران معصوميت
 
 
ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   داستان زمانه و گسست ارتباط آن با مخاطب  |:|   گفتگوی من و بیلی با نویسنده سیبستان - نشر مجدد  |:|   فروش دستگاه های استراق سمع ده هزار تومانی و قطره خواب کردن زنان  |:|   فیلترینگ با 5 میلیارد تومان بودجه دوسال آینده اش کجا را هدف قرار داده است؟  |:|   هلندی های طرفدار قصاص  |:|   وقتی بسیچ شیرینی پخش می کند!  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
ملکوت غربی
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
باغ ايرانی
کاخ گلستان
آيدين آغداشلو
وبستان: رضا دقتی
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
ايران در سايت روزنامه گاردين
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
الخليج العربی
Tehran Avenue
Wong Kar Wai
Thoughtland
Andrew Sullivan
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Economist
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Time photoessays
Best British Blogs
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
Forugh Farrokhzad


آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
October 6, 2008  
ف ص ل حضور  
 

شاه شیرین، هوا روشن و روشنتر می شود و من خواب ام نمی برد. باور می کنی دو سه ساعت از این شانه به آن شانه شدم و نتوانستم خودم را بخوابانم. فکر کردم بهتر است از این صبح روشن به خلاف عادت برخیزم و استفاده کنم. من با شب ها رفیق ام اما صبح هم حالی دارد. آن صبح روشن تابستانه را در یزد به یاد می آورم. سال چند بود؟ با برادرم به سفر رفته بودیم. سی و دو سالی پیش. صبح نیویورک کنار رود مواج هادسن در همین سفر اخیر. پنجره ام به روی رود باز می شد. صبح هایی را که از اجرای برنامه بامدادی رادیو به خانه بر می گشتم. گاهی خیابانهای صبح آنقدر دلفریب بود که دوربین را از خانه بر می داشتم و می رفتم عکاسی. بهترین چیزی که در صبح است آرامش است و خلوت و روشنی. بدترین صبح هایم زمانی بود که سربازی می کردم. هرگز آن موقع روز از خانه بیرون نرفته بودم و در خیابانها سرگردان تاکسی و اتوبوس نشده بودم. من با شب اما رفیق ترم. صبح اشرافی است. شب رند میخواره است.

از سفر آمده ام با دنیایی حرف. کسی نیست که گوش کند. کسی نیست که به من بگوید در باره حرفهایم چه فکر می کند. حرفهای عجیبی دارم. روزهای پرکاری را گذراندم. کلی نقشه ریختم و طرح زدم و پاک کردم. تا بالاخره به طرحی رسیدم. مدادی اش را کشیدم و فرستادم برای دوستی. فقط بخشی از تابلوی بزرگتری است. هیچ نگفت. فقط گفت رسیده. اما نگفت چه جالب! یا چه مزخرفاتی! لابد بعدا می گوید. اما حرفهایم در دهانم ماسیده است. دلم می خواست مثل یک گروه معمار می نشستیم روی طرح کار می کردیم تا کار بزرگی درآید. اما نمی شود. یک چیزی یک جایی حتما خطا ست. یا خود خطا من ام. یاد باقر افتادم. وقتی حرفها را بگذاری بماند بیات می شود مانده می شود. این سخن شیر است در پستان جان. بی کشنده خوش نمی گردد روان. یاد غزل ها و مثنوی هایی می افتم که برای تو گفتم. هرگز غزل نگفته بودم یا مثنوی. اما گفتم. نمی گفتم. جاری می شد. بر زبانم مثل وحی می آمد. آفتاب را می دیدم شعر می شد. باد می وزید وزن می شد. باغ می دیدم شعرم رنگ می گرفت.

سفر برای من مثل عشق است. جاری کننده و الهام بخش است. اما هر قدر که در سفر گویا و خموش بودم و می دیدم و رنگ می گرفتم و طرح می زدم اینجا ساکت و الکن و بی زبان و بی همزبان مانده ام. انگاری در آسمان پریده باشی و ناگهان پرهات را قیچی کنند. اینطور حسی دارم. حس می کنم روزهای عجیبی است. چیزی در حال شکل گرفتن است. مدتی بایست تا خون شیر شد. خون خورده ام  بسیار. می باید دیگر شیر شود. لابد برای همین است که خوابم به هم ریخته است. در انتظار چیزی هستم که باید اتفاق بیفتد. دل ام چیزی را گواهی می دهد. شاید خضر سبز است که نمی گذارد سحرگاهان خواب باشم. تا دیدارش در یکی از این روزها دست دهد.  

خیلی چیزها هست که نمی توان گفت. بعضی چیزها هست که باید در خلوت گفت. و بعضی چیزها هم هست که باید جار زد و کوی و برزن را از آن پر کرد. مثل شعر. مثل عشق. مثل وحی تازه. مثل کلام نجات بخش. چقدر محتاج آن کلام نجات بخش ام. چقدر حضور یک دست نوازشگر یک دوست شفابخش را آرزو می کنم. هم آن دست دور است و هم آن دوست. می خواهم دل ام را عشق ام را کلام ام فکرهایم را به دست شاه وشی دهم که قدر بشناسد و محترم بدارد. از اینکه سخن ام زیر پا بماند پشت سد روزها و سالها بماند و از جریان بیفتد و از حیات تهی شود می ترسم. هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند از برای دیده بینا کنند. بهترین چیز این است که آدم دانه ای باشد در خاکی حاصلخیز. بهترین چیز مراقبت است از دانه ای است که در حاکی حاصلخیز افتاده است تا خوش  بروید و پر و بال بیفشاند.  خوشا باغ های آتن.

با دوستان نشستی به شراب نوبت که به ما رسید جرعه ای بر خاک مست سمرقند ریز 


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4374
نقد و نظر

جوانی‌ام در انتظار شنیدن جار انقلاب گم کردم. صدایش که بگوشم رسید. اما حال راه خانه گم کرده‌ام.

Posted by: محمد افراسیابی at October 9, 2008 2:12 PM



يا سمرقند! يا يار!


شاد زي!

Posted by: پیامبر دیوانه at October 6, 2008 11:28 PM



واژه هایت با من چه کرد... در انتظار چیزی هستم که باید اتفاق بیفتد.

Posted by: مریم at October 6, 2008 10:59 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست