|
|
 |
 |
 |
July 21, 2008 |
 |
|
 |
 |
به دنبال اولیا می گردیم
|
 |
 |
|
 |
 |
 |
 |
| |
| هر چه می کنی این وقت مناسب فرا نمی رسد. پس بیش از این از امروز به فردا نیندازم و در این آخرین وقت باقیمانده از روز یا شب این دو کلمه را بنویسم و گرنه ممکن است هرگز ننویسم. شکیبایی برای نسل من با تصویری که از هامون از خود به یادگار گذاشت به یاد خواهد ماند. من لابد هنوز در اواخر دهه 20 عمرم بوده ام. هامون مرا چهل روز دچار تب و بحران کرد. سویه های شخصیتی که مهرجویی به نمونه روشنفکر ایرانی ساخته بود استثنایی بود. آن عشق مرگبار با آن دیدارهای عسلین در کتابفروشی. آن نذر و نیاز و عزاداری. آن پاندول بودگی میان سنت و مدرنیسم. آن سوپرمدرن بودن و سنتی بودن و مردسالاری. آن خانواده فروپاشیده. آن لغزش دردناک بر سطح. یادم نمانده ماجرای بحران من چه بود. لابد باید جایی یادداشت کرده باشم. پیدایش کردم می گذارم اینجا. می دانم که نمونه هامون درست نمونه من هم نبود اما چیزهای مشترک بسیاری داشتیم. هامون اثری بود به یادماندنی در سینمای ایران. بعدها دیگر بازی یکنواخت و همیشه-مانند-هم شکیبایی را نپسندیدم. شاید هم عیب از کارگردان هایش بود. اما هامون در ذهن من ماند و در ذهن نسل من خواهد ماند. شکیبایی دوست داشتنی بود. می توانم بفهمم که چرا خودتخریبی آغاز کرده بود. اما حیف بود که به این زودی بمیرد. اینهمه دایناسور زنده اند و او باید بمیرد. مراسم خاکسپاری اش هم عجیب بود. مردم عجیبی شده ایم. این دو کلمه را به پاس لذتی که از همذات پنداری با هامون برده ام می نویسم. بازی درخشانی کرده بود. سینمای مهرجویی تازگی هایی داشت که بعدها به تکرار کشید. ولی چند اثر برجسته باقی گذاشت. حالا بیست سالی گذشته است. سینماگری هست که نسل جدید روشنفکری را هامون وار تصویر کند؟ بازیگری هست؟ یا ریاکاری همه هنرها را هم پوشانده است؟ یا از بس عریان است چیزی برای هنر نمانده تا بازگو کند؟ و دلم می خواست نشانه شناسی وقت می گذاشت و شیوه برخورد مردم با مرگ شکیبایی و فردین را با هم مقایسه می کرد. خیلی چیزها می توان فهمید از خواندن نشانه هایی که مردم به دست می دهند. شباهتها معنادار است. ما مردم ولایت طلب هستیم. دنبال ولی می گردیم. به دنبال اولیا. و نمی یابیم. عصر ولایت تمام شده است. اما بسیاری هنوز در میانه همان عصر تمام شده اند. نامتوازن بودن جامعه نشانه های روشنی دارد. یکی اش همین. هامون هم دنبال ولی می گشت. یادتان هست؟ ولایت کتاب ناتمام همه ما ست. |
|
|
 |
|
 |
|
 |
|
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
July 3, 2008 |
 |
|
 |
 |
تغییر پایه ای را فراموش کنید
|
 |
 |
|
 |
 |
 |
 |
| |
دوستان، باید به اطلاع شما برسانم که من با «تغییر- از- پایه» مخالف ام! اصولا هر چیزی را که ادعای تغییر پایه ای و بنیادین داشته باشد مشکوک تلقی می کنم. نه به این معنا که به جایی وابسته باشد - امان از این تسلط کلیشه ها- بلکه از نظر فنی و استدلالی عرض می کنم. این دو کلمه ای هم که اینجا می نویسم برای مخالفت با دوستانی نازنین است که دوست شان دارم اما می بینم بدجوری از بحث های تغییر پایه ای دفاع می کنند. اشتباه است! تغییرها تدریجی اند و هرگز در جهان هیچ تغییر پایه ای صورت نگرفته است که کسانی از پیش مدعی دانستن آن شده باشند. اینها فوق طاقت بشری است. همه تغییرهای پایه ای ناخودآگاه و در طول زمان اتفاق افتاده است. من به همه طبیبان مدعی - مذهبی و سکولار - که می خواهند از راه تغییر پایه ای و بنیادین ما را درمان کنند مشکوک ام. فرهنگ ما هرگز و هیچ جا طرفدار تغییر پایه ای نبوده است و اصلا و هرگز هم نیاز به چنین تغییراتی ندارد. بیرون ریختن آنچه داریم به هوای اینکه تغییر پایه ای داریم انجام می دهیم حماقت محض است. بشریت و تاریخ خود ما تنها و تنها با انباشت تجربه های نسلی چیزی آموخته و جلو رفته است. از نو آغاز کردن خطای بزرگ است. این همان تاریخ دورانی (بر وزن فورانی) است که باید از آن تن زد. نباید از سال صفر آغاز کرد. ما همین ایم که هستیم و قرار هم نیست تغییر پایه ای بفرماییم. اگر می شد بعد از انقلاب نازنین همه پایه ها تغییر می کرد. نکرد. لطفا با نسخه های بظاهر متفاوت و سکولار یا حتی ملی همان نسخه انقلابی احمدی نژادی را برای ما نپیچید. ما باید کار کردن و انباشتن و تجربه کردن و انتقال تجارب و احترام به دستاوردهای نسلی و فروتنی را پیشه کنیم. یک شبه جهان و ایران و فرهنگ را تغییر دادن همین می شود که در این سی ساله دیده ایم و دیده اید. مهمترین کار ما این است که بدانیم به زنجیره ای طولانی از آدمها و تجربه ها و دانش ها و خطرکردن های ایشان وابسته ایم. این زنجیره هم ما را تغذیه می کند هم محدود می کند. درک محدودیت هامان نقطه آغاز هر گونه تغییر است. تغییرهایی آرام و آهسته و کند و تدریجی اما پایدار. تنها پایداری است که سازنده تغییر است نه ادعای ناممکن تغییر پایه ای.
لینک نمی دهم تا دوباره جنجال نشود. اما به طور کلی این نسل قبلی را بیش از این نچلانید. ایده هاشان را باید حلاجی کرد نه پیروی. اینقدر با ستایش به آدمها نگاه نکنیم. ادعای تغییر پایه ای البته به نسل قبلی هم محدود نمی شود اما بزرگترین هوادارانش هنوز آنجایند که نتیجه اندیشه ها و گرایش هاشان به انقلاب رسید. در هفتادسالگی هنوز انقلابی اند. با صورت انقلاب مخالف اند اما سیرت اش را هنوز ادامه می دهند. آقا شما یک سوزن به خودتان بزنید یک جوالدوز به مردم. شما می توانید تغییر پایه ای کنید؟ شما که 40 سال است همین حرفها را زده اید می توانید به صورت پایه ای بزنید زیر این ایده «تغییر پایه ای» تان؟ اگر نمی توانید چرا فکر می کنید ما باید برویم تغییر پایه ای پیدا کنیم؟ اگر برای شما ناممکن است چطور باید برای ما ممکن باشد؟ یا شما استثنا هستید و از روز اول همه چیز را درست فهمیده اید و ما نفهمیده ایم. خب، آخر این فکر همان ولایت و قطب و فلان و بهمان است که. بروم چمدان ام را ببندم که فردا مسافرم . دارد صبح می شود. اصلا ادم وبگردی نکند شب سفرش بهتر است. |
|
|
 |
|
 |
|
 |
|
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
|