:: ادونيس نماينده جهانی ناشناخته برای ما
:: آن که عمل کرد و آن که خيال بافت
:: ماه و اسب
:: نوشی و نگرانی هايش
:: Love is the answer
:: روش گنجی به نتيجه رسيد
:: آن که گفت نه آن که گفت آری
:: وداع با دکتر سروش
:: آموختن از مارکس
:: دفاع از آزادی بيان: مجرد يا انضمامی؟
:: تاريخنگاری، روش شناسی بومی و فرهنگ مصرفی
:: برگ آخر کتابچه
:: يهوديانی که مثل شارون فکر نمی کنند
:: ايرانيان دات کام
:: مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما
:: خشت و آينه وبلاگ
:: چنين گفت داريوش آشوری
:: حلقه فرخنده
:: مهر لعنت
:: شهر هشتم
:: زمستانی بود آن سال...
:: با همه شکستگی ارزد به صد درست
:: حلقه ملکوت
:: مايل هروی
:: دو رند خراسانی
 
 
ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   داستان زمانه و گسست ارتباط آن با مخاطب  |:|   گفتگوی من و بیلی با نویسنده سیبستان - نشر مجدد  |:|   فروش دستگاه های استراق سمع ده هزار تومانی و قطره خواب کردن زنان  |:|   فیلترینگ با 5 میلیارد تومان بودجه دوسال آینده اش کجا را هدف قرار داده است؟  |:|   هلندی های طرفدار قصاص  |:|   وقتی بسیچ شیرینی پخش می کند!  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
ملکوت غربی
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
باغ ايرانی
کاخ گلستان
آيدين آغداشلو
وبستان: رضا دقتی
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
ايران در سايت روزنامه گاردين
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
الخليج العربی
Tehran Avenue
Wong Kar Wai
Thoughtland
Andrew Sullivan
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Economist
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Time photoessays
Best British Blogs
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
Forugh Farrokhzad


آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
January 26, 2006  
کوه و کماج و لبخند و پياله ای چای  
 
مهدی جان!
شده گاهی کلمات مثل پاره سنگی در میان دستانت بماند ناگزیر و ناگریز از پرتاب! نوشتن گاه مثل نفس کشیدن در هوای آلوده تهران (که تو از آن خیلی دوری) سخت میشود می نویسی. نفس می کشی اما کلمات سربی است. نه فرو میشود نفس و نه روان میشوند این حروف سربی! پس دنبال چیزی می گردم تا با این کاغذ برایت روانه کنم شاید به جبران آنچه برایت نوشته بودند و من که آمده بودم تا در سیبستان ات نه اگر به چیدن که به بوی سیبی دل خوش داشته باشم. پس می گردم شاید از عکس های قدیم تر چیزی برایت پیدا کنم تا دل تنهائی ات شاید که تازه شود و هم به این بهانه سنگینی نوشتن را چاره ای باشد.

برایت دو سه تا چیز ! می فرستم. از آن چیز های که درست وسط این مرافعه کاملا بی ربط باشد به بهانه پرت کردن حواست از بحث های جدی و سخت که با زبان ما دهاتی های کوه نشین چند گزی فاصله دارد درست مثل آنکه وسط خیابان یارو یخه ات را چسبیده و خط و نشانت می دهد آنوقت یک دفعه چشمت بیفتد به یک لبخند کوچک مثل اینکه من دیدم وسط برهوت داغ هرمز . بعد دعوا یادت برود و بروی توی نخ لبخند دخترک و یه چیزایی راجع به امید و فردا و از این حرف های شیره مالی فلسفی یادت بیاید و بعد درست همان دم مشت طرف چنان توی دهنت کوبیده شود که وسط لبخند شوری خون را بر اسفالت تفدیده تف کنی. یا اینکه وسط زمهریر تخت سلیمان پشت قله ستاره میان آن واویلای سوز و بریز برف و یخ چشمت به یک سنجاقک یخ زده بیفتد که درست کنار اسکی ات بر برف یخ زده وچسبیده باشد. و همین تو را دقایق میان برف و باد به خیالات وا بدارد بعد یکدفعه به خود بیایی و ببینی که انگشتان بیرون مانده از دستکش ات بنفش شده و دارد زق زق می کند! چه سوز ناجوانمردانه ای می آید مهدی!


یا اینکه از کوه بازگشته ای و به تو دهاتی از پشت کوه آمده پیش نهاد کنند تا بروی کانسپچوال !! تماشا کنی. بابا من الان از آن بالا ها آمدم. از چادر ماه تی تی که درس نخوانده گبه هایش را مسافرانم به چشم می کشند و من نمیدانم که به تقاضای خرید و چشمان حریص شان چه جوابی بدهم غیر از اینکه : بابا جان اگر این ایلاتی ما بیاید به فرنگستون شما و بگوید اخوی فرش زیر پایت فروشی است شما چه فکر می کنید . آخه بابا جان اینها که دکور نیست. این دارد با این وسایل زندگی می کند می فهمید! پرت افتادم!! داشتم می گفتم به پیش نهاد دوستی رفته باشی تماشای دو سالانه هنر ! با این کوله پشتی و کفش های گلی که اول راهت ندهند! راهت میدهند بالاخره اگر چه به کج کج نگاهی و تو بی خیال در این باغ رنگ و حجم می گردی میگذری . رد می شوی اما باز می گردی هاشور هاشور نخ ها را به بازی میگیری رنگ ها را هر کدام چونان قانون جبری از آسمان آمده و بر زمین جا خوش کرده اند رنگ برنگ سرخ. زرد . آبی تیره و روشن. چشم تنگ میکنی کج میشوی یک چشمت را بسته ای تا دقیقتر ببینی و کمی هم نیم خیز تا بهتر رنگ ها درهم شوند و اصلا حواست نیست که جماعت تماشاچی به تماشایت ایستاده اند و تو از میان ویزور دنبال بازی رنگ و نوری و کلیک! بعد عکس را می بینی این چیست؟! سیاهی! به هیبت زنی از پشت بازی هاشور و رنگ پیداست. دلت می گیرد. راهت را می کشی و می روی تا بیابان تا آن دور ها زمستان است درست است که در کویر برف نمی بارد اما سوز گداکشش ! استخوان های خسته ات را سیاه می کند شب رفته است پنداری و به امید اینکه صبح خواهد آمد این پا و آن پا می کنی و نمی اید این خورشید لنگ منگ ! وباطری های دوربین را که از ترس سرما در جیبت سینه ات پنهان کرده ای آرام آرام دارند یخ می کنند تا آنکه لبخند آفتاب بر شیار و شکن شن ها می افتد . و کلیک !

سرما. سیاهی سیاهی. سرما ! اما چه ترس از این همه؟ احساس ما به به لبخند شادمانه دخترکی دردوردست های وطن. به سنجاقک های یخ زده! به شن هایی که در شبنم صبحی سرد آمدن آفتاب را لحظه شماری میکنند . به باطری های از نفس افتاده و همه ی عکس هایی از این دست نشان از آن دارد که هنوز چیزی چیزهایی هست که می توان بر آن ها دل بست. چه ترس اگر که یکی ما را کافر! بخواند و چه باک اگر کسی همه ناتوانی اش را در دشنامی بر ما پرتاب کند . چه باک اگر که خاکستر است و توفان و شب که من به چشم خویش دیده ام که چطور خلاشه ای خردی جنگلی را به آتش کشیده است ! آنها که دنیا را (جمع و جور تر بگویم وطنم را) جنگلی می خواهند بی قانون مدارا و تفاهم تا در آن هر چه خواهند کنند از گرگی و ددی!

مهدی ! براستی چه میشود کرد ؟ من دل به همین خلاشه های خرد لبخند بسته ام ودر جهان کوچکی که می شناسم در پشت آن کوه های بی رادیو و پشت آن واحه های کویری که چوپانانش از سیاست همانقدر می دانند که من از ادبیات ! بر سفره های کوچک اما مهربانشان به گاه تقسیم کماج و لبخند و پیاله ای چای جایت را خالی می کنم و سهمت را کنار می گذارم.
زمستان 84
عباث

* اين عباث ما ناگفته پيداس که مرد کوه اس عاشق و باصفاس مث روح مسافر من می ماند که يکجا قرار نداشته باشد و مدام داد بزند که دنيا همين هياهو نيس که بهش عادت کردين پشت درياها کوهها جاييس من آنجايم. ما روحمان را به شهر فروختيم و او نفروخت. هنوز عاشقانه می رود در راههای روستايی و کوره راههای کوهستانی. هميشه فتح می کند. نه مثل ما که هميشه شکست می خوريم. آخر و عاقبت هم عباث جان بايد از شهر و مردمان و آزارشان بگريزم و در روستايی منزل کنم که چشم انداز داشته باشد و آرامش از دست رفته ما را جبران کند با کوههاش و کماجش و ولبخند مردمانش و پياله ای چای آتشی. پنجکنت باشد يا حوالی خجند کناره سيحون باشد يا هريرود يا زاينده رود ميانه کوههای خوشرنگ بالابلند لرستان باشد يا در کوههای فروتن خراسان. من فکر می کنم يکی از اين روزها در راهی روستايی يا در دامان کوهی دانا و ساکت دوباره هم را می بينيم رفيق!
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست