خون دلی که برای ایران می خوریم

این بهترین چیزی بود که در باره محمدنوری خواندم. یاد نادر ابراهیمی آن را گرم و جانبخش کرده است و زنده. ابراهیمی اعجوبه ای بود. نوری عاشقی آوازه خوان. ایران هر دو را جاودان کرده است:

سیف الله داد مدیر مرکز سینمایی باغ فردوس بود. روزی گفت: بیا برای دانشجویان درس بده. در باره موضوع درس مشورت کردیم. قرار شد ادبیات نمایشی درس بدهم. یک ترم شاهنامه و یک ترم هم مثنوی...هنوز گرمی و صفای ان روزها دز ذهنم زنده است. شادمهر راستین و پیمان قاسمخانی و بهاره رهنما و شهره لرستانی و...دانشجویان همان روزگار بودند...معلم ها هم دیدنی بودند. نادر ابراهیمی و مسعود کیمیایی و ژاله اموزگار.

.کلاس تمام شده بود. منتظر ماشینم بودم! نادر ابراهیمی گفت: تو محمد نوری را می شناسی؟ گفتم از نزدیک نه. اما صدایش را دوست دارم. پرسید: کدام صدایش! گفتم: ان که می خواند:
ما برای ان که ایران گوهری تابان شود.
خون دلها خورده ایم...
نادر ابراهیمی لبخند زد. نظرت در باره شعر چیه؟
بی نظیرست
گفت: من با محمد قرار دارم. دوست داری باهاش اشنا بشی، یه چای هم می زنیم! گفتم : حتما
گفت: شاعر اون شعر را می شناسی
نه.
شاعرش منم. اما وقتی این شعر را می سرودم. در پوست خودم نبودم. قلبم لبالب از آتش بود و چشمانم پر از اشک. باور می کنی؟ فریاد می زدم و شعر بر زبانم می جوشید...اصلا اول تمام شعر را با آواز و فریاد خواندم. برای نوری هم خواندم. من شش دانگ صدا را دارم. منتها صدایم خام است...نوری رسید.
گرم و پر مهر دیده بوسی کردیم. در گوشه باغ فردوس نشستیم. 

ان روز هم نادر ابراهیمی شعر را از بر خواند و هم نوری با آواز..
شعر و آواز پا به پای هم می آمدند. موسیقی صدای نوری و واژگان نادر ابراهیمی..
شعر شناسنامه نادر ابراهیمی هم هست. نویسنده ای که با طبیعت و با باد و باران و توفان و آتش و کوه آشنا بود
ما برای نوشیدن شورابه های کویر چه خطر ها کردیم
ما برای بوییدن بوی گل نسترن چه سفر ها کردیم
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفر ها کردیم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها چه خطر ها کردیم
و صدای رهای نوری در باغ فردوس..
ما برای آن که ایران گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم..
پاییز بود و هر برگ چناری مثل گلی سرخ یا زرد و قهوه ای می درخشید..صدا در لا به لای برگ ها و همراه با قامت درختان اوج می گرفت..شعر نادر ابراهیمی در واقع مشخصات شناسنامه ملت ایران بود. داستان رنج ها و خون دل خوردن ها و جستجوگری های بی امان.. حکایت همچنان باقیست و شعر ابراهیمی و صدای نوری چراغ راه ماست....

برگرفته از: مکتوب مهاجرانی


[بايگانی سيبستانک]
 
 
A Day with Ridley Scott, who excluded us  |:|   سلطان، ارمنی کشی از روزنامه نگاران و ریدلی اسکات  |:|   ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   داستان زمانه و گسست ارتباط آن با مخاطب  |:|   گفتگوی من و بیلی با نویسنده سیبستان - نشر مجدد  |:|   فروش دستگاه های استراق سمع ده هزار تومانی و قطره خواب کردن زنان  |:|   فیلترینگ با 5 میلیارد تومان بودجه دوسال آینده اش کجا را هدف قرار داده است؟  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
Wong Kar Wai
Thoughtland
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 
 
قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [19]
ما و آمريکا [32]
مانيفست ايرانی وبلاگ [41]
نقد و نظر [64]
همسايگان [12]
هويت ايرانی [27]
هویت ما ایرانی ها [16]
و مثلا شرح حال [30]
کلمات [20]
کارگاه نشانه شناسی [11]
گنجی و کلمات [13]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [42]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [77]
ايرانشناخت [13]
اجتماعيات [58]
اروپا [38]
از خامه‌ ديگران [37]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [38]
دين [35]
دین جمهوری و دین استبداد [15]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [22]
رسانه [27]
زبان [16]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [15]
سياست [62]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [24]
عکس [45]
 
 
August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 




August 31, 2010  
وبلاگهایی که فرصتی برای هم اندیشی اند  
 
سالی که گذشت دهها مطلب خوب عمدتا در وبلاگها خواندم. سال گذشته سال وبلاگ بود. هر کس می گوید وبلاگستان ساکت است و راکد است بی انصافی می کند. وبلاگستان گاهی به تعطیلات می رود اما در سالهای اخیر هیچ رسانه ای به اندازه وبلاگ و دیگر رسانه های خرد در انتقال پیام موثر نبوده است خاصه در سال پار که رسانه ها به هزار تیر بلا دوخته شدند و تنها وبلاگ نفس می کشید. وبلاگستان در سال گذشته فقط پیام رسان هم نبوده است بلکه تحلیلگر سوانح ایام و احوال ما و وطن ما بوده است. دیدم دوستان دارند 5 وبلاگ خوبی که می شناسند معرفی می کنند به بهانه روز جهانی وبلاگ. من هم پرونده گوگل خوان ام را باز کردم و دستچینی از بهترین مطالبی که سال پیش خوانده ام (که چندین برابر این فهرست است) انتخاب کردم. یعنی هم وبلاگ را نشان داده ام و هم آن مطلبی را که نشان کرده بودم که از خواندن اش کیف کرده بودم و به نویسنده آفرین کرده بودم. این است آن فهرست که از جدید به قدیم مرتب شده است یعنی از تازه ترین مطلبی که برچسب خورده تا اوت سال پیش:

عباس عبدی
فراتر از خبر؛ از اذان تا اذان! 

مخلوق
زیبایی‌شناسی لباس‌شخصی‌ها

نقدی بر روایت‌گر ِ حلقه‌ی ِ شرف

 

مجمع دیوانگان

با دست خالی در چند جبهه نمی جنگند

 

فرحنار امراللهی

جناب آقای جعفر پناهی و خانواده

 
سپینوزی

Reading :: Rules for Radicals
 

سفر به انتهای شب
زیر پل حافظ


در گلستانه

مباد که آنها شویم

 

لویاتان

و قابیل گفت: عکس امام را آتش بزن

سپر دفاع موشکی هم رفت

 

ایمایان
ده توصیه به رهبر
آیا حوزه مستقل است؟
کندوی زمان ما

بوی خاک
قصه‌های من و رامین (معاون مطبوعاتی یا تئوریسین جبهه خیر)


کافه ناصری

دوره پیشرفته جنگهای پارتیزانی

 

مارون

رنگ سبز؛ لجني يا علوی؟

 

درای

آنها واقعا چند نفرند؟ : سفر احمدی نژاد به مشهد

 

بهمن دارالشفایی
در دفاع از سیدحسن مدرس


ساز مخالف

يك نوشته قديمي: رهبران ايران از چه مي‌ترسند؟

نظامیسازی

 

بچه جنوب شهر
سعید حجاریان : ایدئولوژی نظام به یک مارکسیسم مبتذل تغییر یافته است و انتخابات ، بیانیه ی این تغییر ایدئولوژی بود


تورجان

مرجعیت هنوز زنده است

 

ارتباطات نامه
دادگاه به مثابه ارتباط آیینی


ماتینه

 رمزگان ربنا

 

جامعه شناسی زمینی
لباس خواب آقای ابطحی و هذیان های یک استاد دانشگاه معلوم الحال مرفه بی درد

 
Bolts
تاريخ اين قرن را که بنويسند، فصل اولش را با ما شروع خواهند کرد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
August 5, 2010  
تاریخ با هیجان ساخته می شود  
 
چهار سال پیش درست در شب سالگرد مشروطه بود که رادیو زمانه را شروع کردیم. حالا در استانه یک سالگرد دیگر از این عزیزترین روز در تقویم سیاسی ایران یک کار رسانه ای دیگر را بنیان می گذاریم. بین آن زمان تا امروز چهارسال بیشتز فاصله نیست اما سرعت تحولات سرگیجه آور است. همگام با این تحولات یک چیز رشد کرده است و آن تمایل روزافزون مردم به حضور رسانه ای و تولید رسانه ای و به تصرف درآوردن رسانه است.

چهارسال پیش کمتر کسی باور می کرد بشود رادیویی دوسویه و مشارکتی ساخت. امروز احتمالا افراد بیشتری باور می کنند که بتوان تلویزیون دوسویه و مشارکتی بنا کرد. اما این راهی است که ایران ندا می رود. باز کردن فضا برای مشارکت مردم در تلویزیون.

من همیشه هویت ایرانی را در نوروز و عاشورا خلاصه می کردم. اما حالا فکر می کنم مشروطه را هم باید با آن افزود. مشروطه نقطه آغاز مهمی برای همه حرکتهای بعد از آن بوده است و هنوز هم هست. ما هنوز در کار بسط دادن تاریخ مشروطه هستیم و زوایای انچه را که اتفاق افتاده باز می کاویم و می شناسیم و بجا می اوریم. امیدوارم تلویزیون تازه ای که امروز سنگ بنای آن نهاده شد به مردمی تر کردن فرهنگ رسانه کمک کند. به همه معانی آن و از جمله به معنای رشد سواد عمومی در شناخت ضدرسانه ها. ما مردمی هستیم که چون رشد می کنیم مرتب باید خود را نقد کنیم. به میزان قدرت این نقد است که رشد ما تضمین می شود. رسانه می تواند واقع شناسی و واقع گرایی و شایعه گریزی ما را تقویت کند و خیال باوری ما را براند و کوچکتر و کم آسیب تر کند. هر مردمی را می شود از رسانه هاشان شناخت. هر رسانه تازه گشودن باب معرفت تازه ای است. اگر نباشد تازه نیست یا خود، رسانه نیست. 

تاریخ با هیجان ساخته می شود. هیچ حرکت خوب و فراگیر و موثری بی نیاز شوق و شور و آرمان و هیجان نیست. آن چیزی می ماند که با شوق و هیجان بنیان شده است. با پول رسانه نمی شود ساخت؛ پول هم لازم است اما بینش و شوقمندی برای یک کار تازه است که رسانه می سازد. و هر چیز خوب دیگر را. تاریخ را.

ایران ندا پیش از اینکه تلویزیون باشد یا بشود و توفیق اش با آن میزان سنجیده شود هم امروز پیروز است. زیرا افسانه جمع گریزی ایرانیان را بار دیگر باطل کرده است. کسانی که در ایران ندا گرد هم آمده اند عزم کرده اند که کار جمعی کنند. که اعتبارهای بلند اجتماعی خود را کنار هم بگذارند و از این سرمایه اجتماعی بزرگ به نفع مردم استفاده کنند. این اصلا کار کوچکی نیست. امیدوارم استقبال مردم آنها را دلگرم تر کند و کار را بر سنگ اندازان دشوارتر کند. کسانی که در کمین نشسته اند تا هر کس به کاری برخاست او را به هزار بهانه و یاوه فروکوبند و ناامید کنند و برانند. تا صحنه بماند برای خناسان.

نوشته اند و نوشته ایم که می دانیم کار در این مسیر دشوار است و به آن اذعان داریم. اما سربلندی ایرانی که برای ان خون دلها خورده ایم تا خانه خوبان باشد ما را گرمرو و گرمدل می سازد. ایران ندا ایده های بلند دارد. به همت های والای ایرانیان و ایراندوستان هم پشتگرم است. من افتخار می کنم که راه پدران و مادران و بزرگان مان در مشروطه را دنبال می کنم و از اینکه گروهی نیکخواه و ایراندوست پا به عرصه رسانه گذاشته سربلندم. در پرتو این نیکخواهی و بینشوری و مدیریت آتی امیدوارم ایرانیان به رسانه ای برسند که از خودشان باشد و دیدن اش هیجان و شوق ایجاد کند و پلهای شکسته میان ما را تعمیر کند و به تعبیر خوب آرش سبحانی دوباره ما را به یک ملت تبدیل کند.

* این یادداشت را تقدیم می کنم به همه آن شوقمندان که چهارسال پیش با من همراهی کردند و رادیو زمانه را ممکن ساختند اما امروز پراکنده شده اند که زمانه با ایشان همساز نبود. ایشان هر جا رفته اند درخشیده اند. 

** این متن نخست در خودنویس منتشر شد و در اینجا با اندک تغییر بازنشر می شود. متن بیانیه ایران ندا را در پست جداگانه ای آورده ام که در اینجا می توانید بخوانید و البته در بسیار جاهای دیگر هم


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
August 4, 2010  
برای اینکه ایران خانه خوبان شود  
 

بیانیۀ اعلام موجودیت "ایران ندا" (IraNeda)

در سالگرد جنبش مشروطیت

14 مرداد 1389

 ما به سوی تأسیس رسانه‌ای مردم-نهاد گام بر می داریم


 هموطنان عزیز،

 جنبش مردم ایران در طول یک سالۀ گذشته با تحولاتِ رسانه‌ایِ گسترده‌ای همراه بوده است. پیام اصلی این جنبش که نفی تک‌صدایی است، در عمل به ایجاد ده‌ها وبسایت و خبرگزاری و رسانه‌های مشارکتی و مردمی انجامیده است. ایده‌های کوچک تأثیرهای بزرگی به بار آورده‌اند. ویدئوهای روزانه و هفتگی نامداران، مصاحبه‌ها و پیام‌های ویدئویی رهبران و کلیپ‌های فراوان هنرمندان نام‌آور یا گمنام دست به دست چرخیده و پیام دموکراسی‌خواهی و نفی استبداد را به هر خانه رسانده است. جنبش مردمی ایران رسانه‌ای فراگیر نداشته، اما فراگیری رسانه‌های کوچک در انتقال پیام سبز و زندگی خواه آن شگفت‌انگیز بوده، چنان که هیچ رسانۀ بزرگی در خارج از ایران از این رسانه‌های کوچک بی نیاز نمانده است. با این همه ضرورتِ داشتنِ رسانه‌های تصویری‌ای که به همت ایرانیان شکل گرفته باشند، هر روز مطرح بوده است. ما در یک سال گذشته در مسیر عمل به این ضرورت حرکت کرده‌ایم، همفکری و رایزنی کرده‌ایم و مقدماتِ اولیه را برای تأسیس یک رسانۀ مردمی فراهم آورده‌ایم. 

گروه‌های مختلفی جدا از هم برای تحقق ایدۀ رسانۀ فراگیر تلاش کرده‌اند. ما به همۀ آنها احترام می گذاریم؛ با شماری از آنها در تماس بوده‌ایم و از طرح‌ها و برنامه‌هایشان باخبر هستیم. ما به سهم خود پروژه‌ای را برای رسانه‌ای ایرانی و مردم-نهاد دنبال می‌کنیم و به طرح و اندیشه و تلاش نمایندگانی از فعالان سیاسی و حقوق بشری، روزنامه نگاران شهروندی، چهره‌های شناخته‌شده پهنۀ همگانی جامعۀ ایرانی، هنرمندان و فیلم‌سازان و وبلاگ‌نویسان متکی هستیم.

 امضاکنندگان این بیانیه ضمن حفظ تماس و هماهنگی با دیگر گروههای رسانه‌ای و استقبال از هرگونه تلاش مشترک، ایدۀ اصلی خود را راه اندازی یک کانال ماهواره‌ای می‌دانند که مدل رسانه مشارکتی را تحقق بخشد و رسانه‌ای متفاوت برای گرد هم آمدنِ استعدادهای جنبش مردمی ایران باشد. تردید نداریم که دشواری‌های بسیاری بر سر راه یک کار رسانه‌ای تازه و با ایده توانمندسازی مردم وجود دارد. ما به این مشکلات اذعان داریم، ولی فکر می کنیم که فضای به وجود آمده از جنبش امیدبخش مردم ایران، دستیابی به چنین رسانه‌ای را بیشتر از هر زمان دیگری ممکن کرده است.

 دنیای رسانه تغییر کرده است. این دنیا دیگر تک صد‌ایی نیست و در اختیار هیچ رسانۀ یکتایی هم نیست. همه رسانه‌های غول‌پیکر نیز اکنون در میدان رسانه‌ای با چالش رسانه‌های خُرد و مردمی روبرو هستند. رسانه‌ای که بر آنیم بنیاد نهیم، با آگاهی از این تحول و به عنوان صدایی از صداهای جنبش مردمی ایران، نه ادعای جامعیت دارد و نه ادعای نمایندگی از سوی تمامی ملت. ما به‌سادگی اعلام می‌کنیم که به عنوان جمعی از دلبستگان به جنبش آزادی‌خواهانه‌ و عدالت‌جویانه مردم ایران و برآمدِ آن در سال گذشته، که فرازی است در سلسله ای از حرکت‌های مردمی از مشروطه به این سو، می‌خواهیم رسانه‌ای پایه‌گذاری کنیم که نمونه ای از گشودگی به روی مردم ایران و تفاهم با جهان باشد و برای ایران آینده‌ای بکوشد که در آن اعلامیۀ جهانی حقوق بشر مادر قانون اساسی‌اش باشد. این رسانه، رسانۀ حزب و تشکیلات سیاسی معینی نخواهد بود و هدفی جز روشنگری و مبارزه با دروغ و باز کردن فضا برای مشارکت شهروندان و ارتقای رسانه‌ای فرهنگ ایران ندارد. رسانۀ مردم-نهاد ما رسانه‌ای تجددخواه، باز و ضد تبعیض است و می‌خواهد آمال و دیدگاه‌های کسانی را بازتاب دهد که در سه دهه اخیر سرکوب شده‌اند و در حقشان به صورتی پیگیر و نظام‌یافته تبعیض روا داشته شده است.

 رسانه‌ای که ما برای پایه‌گذاری آن تلاش می کنیم از نظر مالی شفاف است و می‌خواهد به کمک مالی ایرانیان متکی باشد. مؤسسان این رسانه − که در بنیاد "ایران‌‌ندا" گرد هم آمده‌اند − و برنامه‌ریزان و گردانندگان و سیاست‌گذاران آن ایرانی‌اند. این جمع به هیچ کمک‌کنندۀ مالی و به هیچ  فرد یا نهادی وابستگی سیاسی ندارد و نخواهد داشت و همواره به اصول حرفه‌ای و پیشرو در کار رسانه پایبند می‌ماند. ما از کمک‌های کوچک و بزرگ شهروندان و نهادهای مدنی ایرانیان استقبال می کنیم. در بارۀ این کمک‌ها در بیانیۀ جداگانه‌ای اطلاع رسانی خواهیم کرد.

 اعضای مؤسس گروه "ایران ندا"داریوش آشوری، مهران براتی، شهرنوش پارسی پور، مهدی جامی، رامین جهانبگلو، رضا دقتی، آرش سبحانی، رضا علامه زاده، محبوبه عباسقلی زاده، کاظم علمداری، مسیح علی نژاد، مهرانگیز کار، نیک آهنگ کوثر، محسن نامجو، محمد رضا نیکفر

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
July 21, 2010  
ما نخبه کشان  
 
کاظم برگ نیسی که وجودش آدم بودن را معنا می کرد ناگهان می میرد. من چشم ام هی تر می شود و خشک می شود. نمی دانم به کدام بگریم به فقد او یا به جامعه او یا به بی سامانی مان.

برگ نیسی را همینطور صدا می کردیم. دوره ما دوره اسم کوچک صدا کردن نبود. چند سالی از من بزرگتر بود اما خیلی بزرگتر می نمود در چشم من. دوره ای که در دایره المعارف بزرگ اسلامی کار می کردم از بهترین دوره های زندگی ام بود. مثل دوره ای که در دانشگاه علامه طباطبایی بودم. دور و برم پر از آدم های حسابی بود. دایره المعارف مثل نشردانشگاهی از معدود سرپناه های اهل کتاب بود بعد از هجوم انقلاب. برگ نیسی یکی از همان اهل کتاب بود. 

برگ نیسی مرد مثل شهرش خرمشهر. شهری در اوج زیبایی و غرور که بر عالم و آدم فخر می فروخت و دل می برد یکباره شد برهوت. همه آن یادهای خوش و شیرین قتل عام شدند. برگ نیسی مرد چنان که از مرگ شهر خویش سهمی داشته باشد. مثل مردمی که زیرآوار مانده باشند. زیر بمباران. در میانه راه به خانه. مرگ در کمین خرمشهر بود. خرمشهر نمی دانست.

برگ نیسی آرام بود و افتاده بود و با حکمتی عمیق زندگی می کرد. می دانم که اهل پرخاش هم بود و به هر دلیلی نتوانست در دایره المعارف بماند. کسی که بی هیچ تردید یکی از برجسته ترین دانشوران نسل خود و از بهترین نویسندگان دایره المعارف بود. استادی چون یارشاطر وقتی دایره المعارف را مرور می کند از مقالات برجسته آن نام می برد و در میان مقالات دهها نویسنده سرشناس یکی هم کارهای برگ نیسی است (+). من پرخاش او را ندیده ام گرچه به یاد می آورم که تعریف می کرد اما به او حق می دهم و حق می دادم که بر کسی که شهرش ویران شده باشد نمی توان خرده گرفت. اما درون ناآرامی داشت. گرچه یاد گرفته بود آرام باشد. یا می دانست که با ناآرامی نمی تواند دیگر بخواند و بنویسد.

جنوبی بودن او را از چند چیز می شد فهمید. ولی آنچه بر دوش او سنگینی می کرد تقیدات خاندانی بود. جنوبی شاید بیش از هر کس دیگری در ان جامعه به خانواده و پدر و مادر پایبند است. من هرگز نمی توانستم خود را جای او تصور کنم با انهمه انتظاراتی که باید به آن پاسخ می داد. من گریزپا بودم. برگ نیسی ماند و با همان رسم های سنتی و عشیره ای ساخت. شاید اگر بیرون امده بود سرنوشت دیگری پیدا می کرد. اما نیامد. راهی که رفت راهی است که پیش پای هر کس دیگری که دلبسته ادبیات باشد باز است و گویا تنها راه هم هست. اینکه کتاب ها را حاشیه بزند. او سرنوشت خود را قبول کرده بود. گرچه بیشتر از اینها از او بر می امد.

عربی را خوب می دانست. چه می گویم؟ بهتر است بگویم کمتر کسی را دیده ام که در عربیت مانند او باشد از نسل خودمان. از نسل قبل تر از ما البته کسانی مانند دکتر آذرنوش بودند و هستند اما در نسل ما عربی دانی او چیزی ورای عربی دانی معمول بود. درک سنتی از زبان عربی بر دانش عرب زبانهای ما سایه انداخته است. اما برگ نیسی عربیت را با ذوقی مدرن می دانست. زیرا که خودش آدم امروز بود.

مساله فقط عربی نبود. فارسی اش بی تردید از اکثر قریب به اتقاق هم نسلان ما بهتر بود. من هرگز به نثر کسی غبطه نخورده ام مگر به نثر فارسی برگ نیسی. برایم لذت بخش بود که او فارسی را چنان خوب می دانست که گویی هیچ زبان دیگری نمی داند مگر همین زبان. عربی اش بر فارسی اش سایه نینداخته بود. فارسی اش پاکیزه و اندیشیده و مدرن بود. مثل ترجمه هایش. انتخاب ادونیس برای ترجمه هم شاید به همین اعتبار بود. او به نسل مدرنیست های عرب نزدیک بود و ایشان را می ستود چنانکه خود نیز گفته است. کسانی که برای ما خداوندگاران عربی جدید بودند. مثل خلیل الحاوی.

من می توانم درک کنم که او در دنیای خود چقدر تنها بود. زیرا فرهنگ عربی که نظام جمهوری رواج می داد همه را از عربی بیزار کرده بود. ولی اگر ما می توانستیم با فرهنگ عربی به معنای زنده و امروزی آن آشنا شویم تنها به همت کسانی مثل برگ نیسی بود. وقتی می خوانم که چندین کار ترجمه شده داشته که منتشر نکرده (+) می توانم بفهمم چرا. 

برگ نیسی رفت و وجود خرم و انسانی اش ویران شد به مرگ. کارهای ناتمام زیاد داشت. کارهایی که باید برای نان خوردن می کرد وقتی برای کارهای کارستانی که باید می کرد نگذاشت. ان سالها می خواست فرهنک عربی به فارسی بنویسد. که اگر می نوشت حتما از بهترین فرهنگها می شد زیرا در او از واژگان تازه و شسته و خوش تراشیده استفاده می کرد که در آن استاد بود در هر دو زبان. تسلط بیمانندی که به حوزه لغت شناسی داشت کار را مایه دار می کرد.

او بی گمان فخر نسل خویش بود و فرزندی برومند از فرزندان ایران زمین. این که او عرب زبان بود اما چنین دلبسته ادبیات فارسی بود نمونه والایی از  فرهیختگان ایرانی به دست می دهد. کسانی که قومیت دنیاشان را کوچک نکرده است. 

این مرد فرزانه این فرهیخته نژاده می میرد و با اینهمه اثر و آثار که دارد کسی از او چیزی نمی داند. خبرهایی که برای برگ نیسی نوشته شد همه از روی دست هم نوشته شده است. حتی معلوم نیست این جوانمرد چگونه جان باخته است. معلوم نیست چرا یک مصدوم اورژانس را باید از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر برد و نهایتا به جایی تحویل داد که امکانات کافی برای رسیدگی فوری به او را ندارد. و حالا که در بی سر و سامانی آن مملکت قربان شد کسی دو خط زندگینامه از او ندارد. تا خبرنویس به آن مراجعه کند.

خبرها را گوش می کنم. مرگ برگ نیسی حتی در پایان خبرها هم نیست. مرگ کسی که آنهمه سواد و فرهنگ و بینش را از خود کرد تا به این مردم خدمتی کند و آنان را با فرهنگ ملی شان آشناتر سازد به اندازه خبر های درجه سه روزانه هم وزن نداشت. انگار 54 سال تلاش و کوشش و عشق به اندازه یک پاراگراف خبر نمی ارزید.

واقعیت این است که ما مردم خادمان خود را نمی شناسیم. نخبگان خود را نمی شناسیم. برای شناخت آنها زیرساخت نداریم. ساختارهای تعریف شده نداریم. ما نخبگان مان را مصرف می کنیم. شنیده ام که قرار است برگ نیسی را در قطعه نام آوران بهشت زهرا دفن کنند. نام آوری که هیچ خبرگزاری او را نمی شناسد. نام آوری که هیچ رسانه ای او را نمی شناسد. نام آوری که فردا نیز فراموش خواهد شد. و گوهری دیگر در سینه خاک دفن خواهد شد.

او بیرحمی جهان ایرانی را خوب می شناخت. یک روز در نمایشگاه کتاب چند ساعتی با هم بودیم. حرفهای عجایب می زد. مردی حکیم بود. گفتگو از خداوند رفت شاید به بهانه کتابی از تیلیش. بحث از اندوه و رنج ادمی بود و نظارگی خداوند بر این رنج. گفت تیلیش می گوید خداوند جهان را چنان اداره می کند که گویی خدایی وجود ندارد. برگ نیسی مظهر همین جمله بود.




در کنار ادونیس در تهران؛ عکس از: تادانه
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
July 19, 2010  
دیدار ناممکن  
 
مدتها ست خواب نمی بینم. می بینم اما خوابی نیست. خواب برای من منبع شناخت است و تماس با جهانی که کمتر می شناسیم. خبر از آینده هم می دهد. خبر از دلهره هایی که پنهان می کنیم هم. راه گفتگوی ما ست با کسانی که دیگر نیستند تا گفتگو کنند. مثل پدری که سالها ست در خاک خفته است. جهان خواب از بس که درگیر تنش های روز و لگدکوب خیالها و تشویش های بیداری هستیم کمتر به چشم ما می اید. هر چند که چشم ما را شب ها پر می کند. خواب چاره گر هم هست. مثل جادوگری کاهنی دانایی کهنسال. در خواب کشف می کنیم یا از خواب که بر می خیزیم با آتشی از خانه خدایان راه مان را روشن می کنیم.

چند وقتی است بیشتر خواب می بینم. خوابهای عجیب و معنادار. دیشب خوابی شگفت می دیدم که در همان خواب هم برایم جذاب بود. خواب می دیدم در خاک وطن هستم. در تموز یک گرمای بیابانی. با عده ای  بی انکه بشناسم. همه نشسته و وارفته انگار و بی چهره و پراکنده گویی سوگواران یا آدمهای نقاشی. رو به افقی نشسته ایم. من متوجه می شوم که کمی دورتر فقط کمی دورتر که بتوان با چند ده گام به ان رسید پناهگاه و سایه واری هست. بعد همانجایم. بر سر آبی که به چند بغل پر رد می شود و مثل اشک چشم زلال است و انبوه خوشایندی دارد سایه ای از خشت و گل و حصیر باشد و پسرکی نشسته باشد و یک دو تن دیگر هم که باید جوانکانی باشند روستایی مانند. پی راه آب را می گیرم گویی تا بدانم از کجا می آید. خود را روی روخانه ای می بینم. هوا سرد شده و این را نه از هوا که از یخ بستن سطح آب می فهمم که حالا به پهنه رودخانه ای بزرگ است. تک و توک کسانی این طرف و آنطرف ری یخ راه می روند. انگار به خانه می روند. با خود شگفتزده ام که چه اقلیمی دارد ایران که یک سویش تموز گرما ست و کمی آنسوتر رودخانه یخ می بندد. به نظرم بر می گردم به میان جماعت اول و گرمازده. تا خبر دهم. ولی آنچه به یادم هستم این دوگانگی است. این آب روان آبادکننده است و آن رودخانه یخزده. رودخانه ای که چند شاخه بزرگ اش را می بینم و انگار بر سر سه راهی بزرگی از یک رودخانه یخ زده ایستاده باشم. با احتیاط گام بر می دارم  در تمام لحظات از این غنای اقلیمی لذتناک و شگفتناک ام. انگار چیزی عجیب کشف کرده باشم. 

بیدار که می شوم دنباله حرفها و سخن ها و گفتگوها که در خواب دارم می برد و می پرد و یادم نمی ماند. از این دو گانگی انگار دوگانگی آبهای گرم و سرد باشد تقریبا بلافاصله یاد آیه قرآن می افتم که فرمود از مجمع دو دریا گذشتند. فکر می کنم این باید در قصه خضر و موسی باشد. به اب حیات و ماهی منتقل می شوم. این کدام آب است و کدام دریا ست که ماهی مرده را زنده می کند؟ این آب دوگانه تلخ و شیرین و سرد و گرم و میرنده و زنده کننده هم در قصه خضر هست و هم در سوره الرحمن: مرج البحرین یلتقیان.

باید جایی بروم. سوار قطار می شوم. در راه فکر می کنم به این خواب. آب همیشه معنای زن دارد. معنای حیات دارد. اما این دو انقدر عمومی اند که متحیر می شوم که چگونه به زندگی این روزهای من پیوند می خورد؟

چیزی در آن شگفتی دایمی هست. در تمام خواب و کشف آب و دو اقلیم من در شگفتی غرق بودم. یکجور غرقناکی خوش و بی بیم. انگار مساله ای را حل کرده بودم. آب همین نزدیکی است. کافی ست گامی برداریم و به آن برسیم و زنده شویم. اما مهمتر از ان این ناممکن بودن دو اقلیم تموزی و زمستانی در کنار هم است. یاد آن سخن حکیمانه افتادم در بحث ایمان و امر غیرممکن. خواب را کشف رمز کردم. دیدار ناممکن. ایمان به ناممکن. این هشدار است یا تایید است؟ اینکه بخواهی ناممکن ممکن شود؟ 

نشانه شناسی خواب می گوید که اینجا فاصله ای هم هست. فاصله ای گرچه کوتاه اما گویی ناپیمودنی. آن آیه هم در دنبال دارد که بینهما برزخ لایبغیان. میان دو اقلیم فاصله ای نیست. اما کسی آن را نمی پیماید. هر کسی در پیله خود تنیده است. کسی به اقلیم همسایه سر نمی زند. کسی که از برزخ عبور می کند شاید از دوگانگی نجات یابد. ولی مساله ما فقط فرد نیست. اگر عبورها فردی باشد و بماند هر کسی همچنان در اقلیم خویش پادشاه است یا گدا ست. 

مساله اصلی من همین است این روزها. خواب آن را خلاصه کرده و شکل اساطیری آن را ترسیم کرده است. مساله اصلی در این است که چگونه می توانیم به هم کمک کنیم و پشتاپشت برخیزیم و از برزخ دو اقلیمی بگذریم و به دیدار ناممکن نائل شویم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست